part:41
((زخم های رقم خورده))
ویو رزا
فلش رو روی تب لت نصب کردم فایل رو باز کردم...
اما تصویر کاملا سیاه بود مثل اینکه قرار نبود به این راحتیا حقیقت رو بفهمم...
هر لحظه موندنم تو این خونه ثابت میکنه که همه چیز فقط توسط یه نفر برنامه ریزی نشده..
انگار پای یکی دیگه هم وسطه ..
میرا ...
تهیونگ..
جئون...
شاید همشون ...
همه ی این اتفاقات پیام ها ...
برگشتن دوباره من...
هیچ کدوم حتی یه درصدم تصادفی نیست..
مثل اینکه بقیه یه قدم جلوتر از منن..
و من حتی نمیدونم که دلیل راه افتادن این نقشه های مسخره چیه....
+خدایا روانی شدم رفت..(کلافه)
اینجوری نمیشه هرجوری هم فک میکنم یه چیزی اشتباهه.
_______________________________________
+به سمت آشپزخونه رفتم کل خونه رو اسکن کردم ولی خبری از خدمتکار نبود یعنی میرا کارهای خونه رو انجام میداد؟
لی دون سونگ واقعا احمقی وقتی آشپز نیست چطوری قراره شام بخوریم؟
+ولی اینم بد نشد معلومه اونقدری استرس داری که شاید کم کم خودت همه چیزو لو بدی....(نیشخند)
شروع کردم مواد اولیه رو برداشتم حالا که قراره شام دور هم باشیم باید کدبانویی از خودم نشون بدم ........
غذا قرار بود پیبیمباب کیمچی و نودل باشه..
به ترتیب چندتا نودل رو داخل آب جوش گذاشتم و حالا پییمباب برنج گوشت هویج و........
بعد هم کیمچی هارو داخل کاسه گذاشتم ..اونقدری که مشغول پختن بودم نفهمیدم کی هوا تاریک شد و زود گذشت...
(ویو تهیونگ)
_تنها فکر و ذهنم پیش رزا بود از ته دلم خوشحال بودم که قراره به مشکلات خاتمه بدم...
اما نگرانی هم داشت وجودمو تجذیه میکرد نه از صبح خبری از رزا بود و پدرم.....
هزارتا فکر به ذهنم خطور میکرد. ..
یعنی رزا چی بهش گفت ؟پدرم چه واکنشی نشون داد؟و یا واقعا رزا همون جمله ای رو که من گفته بودم بهش گفت؟
میرا هم به خواست خودش از بین منو رزا کنار کشید ولی همین کافی نبود....
و همین باعث بدتر شدن موضوع میشد...
تق تق......(صدای در)
شرایط پارت بعد ۴۰ لایک ۱۷ کامنت ۱۰ بازنشر
ادامه دارد....
ویو رزا
فلش رو روی تب لت نصب کردم فایل رو باز کردم...
اما تصویر کاملا سیاه بود مثل اینکه قرار نبود به این راحتیا حقیقت رو بفهمم...
هر لحظه موندنم تو این خونه ثابت میکنه که همه چیز فقط توسط یه نفر برنامه ریزی نشده..
انگار پای یکی دیگه هم وسطه ..
میرا ...
تهیونگ..
جئون...
شاید همشون ...
همه ی این اتفاقات پیام ها ...
برگشتن دوباره من...
هیچ کدوم حتی یه درصدم تصادفی نیست..
مثل اینکه بقیه یه قدم جلوتر از منن..
و من حتی نمیدونم که دلیل راه افتادن این نقشه های مسخره چیه....
+خدایا روانی شدم رفت..(کلافه)
اینجوری نمیشه هرجوری هم فک میکنم یه چیزی اشتباهه.
_______________________________________
+به سمت آشپزخونه رفتم کل خونه رو اسکن کردم ولی خبری از خدمتکار نبود یعنی میرا کارهای خونه رو انجام میداد؟
لی دون سونگ واقعا احمقی وقتی آشپز نیست چطوری قراره شام بخوریم؟
+ولی اینم بد نشد معلومه اونقدری استرس داری که شاید کم کم خودت همه چیزو لو بدی....(نیشخند)
شروع کردم مواد اولیه رو برداشتم حالا که قراره شام دور هم باشیم باید کدبانویی از خودم نشون بدم ........
غذا قرار بود پیبیمباب کیمچی و نودل باشه..
به ترتیب چندتا نودل رو داخل آب جوش گذاشتم و حالا پییمباب برنج گوشت هویج و........
بعد هم کیمچی هارو داخل کاسه گذاشتم ..اونقدری که مشغول پختن بودم نفهمیدم کی هوا تاریک شد و زود گذشت...
(ویو تهیونگ)
_تنها فکر و ذهنم پیش رزا بود از ته دلم خوشحال بودم که قراره به مشکلات خاتمه بدم...
اما نگرانی هم داشت وجودمو تجذیه میکرد نه از صبح خبری از رزا بود و پدرم.....
هزارتا فکر به ذهنم خطور میکرد. ..
یعنی رزا چی بهش گفت ؟پدرم چه واکنشی نشون داد؟و یا واقعا رزا همون جمله ای رو که من گفته بودم بهش گفت؟
میرا هم به خواست خودش از بین منو رزا کنار کشید ولی همین کافی نبود....
و همین باعث بدتر شدن موضوع میشد...
تق تق......(صدای در)
شرایط پارت بعد ۴۰ لایک ۱۷ کامنت ۱۰ بازنشر
ادامه دارد....
- ۱.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط